جوانِ سی و یک ساله

امروز با پدیده‌ی نادری روبه‌رو شدم. رفته بودم پارک و داشتم از اون وسیله ورزشیه که برای آب کردن چربی‌های پهلو هست استفاده می‌کردم[اسمشو نمی‌دونم چیه :)))) ] که یه‌هو یه خانومه اومد طرف مقابلم قرار گرفت و اونم سوار این وسیله شد[چقدر توصیفش سخته. واژه پیدا نمی‌کنم براش :))) ] خلاصه این اولش شروع کرد به ناله کردن که ما دیگه پیر شدیم و سختمه ورزش کنم و فلان... منم از روی ادب برگشتم بهش گفتم: «نفرمایید، شما که هنوز خیلی جوونید...» بعد اینم خوشش اومد. پرسید: «واقعا؟ بهم می‌خوره چند سالم باشه؟» یه نگاه عمیق بهش کردم و گفتم: «35». اینم انگار که ناراحت شده باشه برگشت گفت: «واااا، انقدر می‌گفتی جوونی جوونی حدست روی 35 بود؟» گفتم: «خب باید بالاتر می‌گفتم؟» گفت: «نه بابااااا. سی و پنج چیه. بیا پایین.» نمی‌دونم چرا انتظار داشت سنشو بین 20 تا 30 سال حدس بزنم. احتمالاً دچار سندروم خودجوان‌پنداری بی‌قرار بود. گفتم: «خب 30». یه جوری که انگار قهر کرده باشه روشو کرد اونور و گفت: «نه دیگه فایده نداره...» همون لحظه تو ذهنم: «زن حسابی خجالت بکشششش. این چه حرکاتیه که از خودت نشون می‌دی؟» اما نمی‌شد که اینا رو به خودشم بگم. خانوم لطیف بود، بالاخره ناراحت می‌شد... گفتم: «خب حالا چند سالتونه؟ خودتون بگید.» گفت:«31». گفتم: «پس اونقدرا هم که شما واکنش نشون دادید پرت حدس نزده بودم. آخه یه جوری گفتید واااااا که من برگام ریخت. فکر کردم پونزده سال بیشتر حدس زدم!» ولی به هرحال متوجه شدم که روی سنش حساسه و قراره بیشتر در موردش صحبت کنه. چنانکه در ادامه گفت: «آره... من پسرم فلان قدر سنشه. هرکی ما رو می‌بینه می‌گه اصلا بهت نمی‌خوره مامانش باشی. بیشتر می‌خوره خواهرش باشی». لبخند زدم. این دیالوگ برام آشنا بود. آدمایی که دنبال اکسیر جوانی می‌گردند همشون حداقل یه بار مشابه این جمله رو با یه قیافه‌ی پیروزمندانه به زبون آوردند و انتظارشون هم از مخاطبشون فقط تاییده. اینکه تایید کنند که اینا خیلی خوب موندند. پس گفتم: «بله حق با شماست. من که گفتم جوونید...» و بحثو تموم کردم.